فصل4                                                                                                                                           صبح که بیدار شدم به مامانم مهمونی رو گفتم اون هم قبول کرد . تمام طول روز در آشپز خانه در حال کمک کردن مامانم بودم . بعد از تمام کردن نهار رفتم حموم لباس تمیز پوشیدم روی کانابه نشستم وتی وی تماشا کردم تا این که زنگ خونه زده شد سریع در را باز کردم بله ساناز بود چادرشو در آورد و روی چوب لباس گذاشت و گفت : سلام ملیکا چطوری عزیزم؟
_ خوبم تو چطوری ؟
_ عالی ، میگم ملیکا برادرت خونست ؟                                                  
_ نه عزیزم با لگد انداختمش بیرون خونه وگفتم بانو می خواهد شرف یاب شود با وجود شما معذب است
_ واقعا ؟
_ برو بابا باورت شد رفته با دوستاش بیرون (بعضی وقت ها که ساناز میومد خونمون آریا ی بیچاره باید خونه نباشه)
مامانم_ ملیکا ساناز اومد؟
چند دقیقه طول نکشید که مامانم اومد وبا ساناز احوالپرسی کرد و انو برای وارد شدن به داخل دعوت کرد. کمی منتظر ناهید و آناهید و دوستای ناهید موندیم همه ی دوست های ناهید رو میشناسم و بعضی وقت ها با هم می رفتیم بیرون گردش ( یادم میاد تو تعطیلات عی نوروز بود اون سال بر خلاف سال ها هوا سرد و سوزناک بود رفته بودیم شمال .. البته تنهایی فقط ما دخترا و مسئولیتشون گردن من بود چون به اصطلاح من خواهر بزرگشونم با این که اختلاف سنی ما فقط و فقط دو سال بود راضی کردن پدر و مادرم کلی زحمت می خواست خلاصه راهی شمال ویلای خانوادگی که به ارث رسیده بود رفتیم . در آن جا خیلی خوش گذشت ولی یک روز مونده به بر گشتنمون رفتیم ساحل و با هم آب بازی کردیم و نتیجه اش هم همه رفتیم بیمارستان و به هر کدوم از ما یه سرم وصل کردند برای همین دیگه هیچ گاه به ما اجازه ی رفتن سفر تنهایی ندادند) صدای آیفن مرا از حال گذشته خارج کرد. ناهید ، آناهید و فاطی که دختری قد بلند و کشیده و پوست سبزه داشت اومده بود همرا هشون هم آیدا دختری شیطون بازی گوش که بر خلاف فاطی قدی متوسط اندامی توپر پرستی سفید داشت بود . با سلام و احوال پرسی وارد پذیرایی شدیم ساناز هم با فاطی و آیدا آشنا بود ومثل خواهر با آن ها برخورد می کرد . گرم مشغول صحبت کردن بودیم که مادرم گفت: دخترا گشنتون نیست
همه یک صدا_ بلللله
مامانم _ بلند شید غذا رو رو میز بچینید
همه با هم بلند شدیم و کمک کردیم اصلا هیچ کس غریبی نمی کرد چون عادتمون این بود فاطی نگاهی به غذا های رنگا رنگ روی میز انداخت و نالید : سوسن جون با این غذاتون رژیمم بهم می خوره .. چی کار کنم؟مامانم _ حالا رژیمو واسه یه روز بذار کنار .. با شه عزیزم !
بعد از خوردن غذا های خوشمزه ی مامانی فاطی گفت : فکر کنم چند کیلو اضافه وزن کردم
آیدا_ آبجی جون چرا به این چیزا اهمیت میدی .. چرا خودتو زندانی می کنی به خاطر این رژیم؟
(راستی فاطی و آیدا با هم خواهرند با این تفاوت که یه سال از آیدا بزرگتر یعنی از ناهید بزرگتر و یه سال از من کوچکتر با حاله ..نه)
فاطی_  عزیزم من اگر رژیم نگیرم دیگه از این در خارج نمی شم .. میشم عین توپ گنده که هر لحظه آماده ی انفجاره
با این تعریفش همه خندیدیم .
ساناز_ ملیکا برام تعریف کن زود باش
رفتم کنارش و از سیر تا پیاز تعریف کردم ( راستی چه را بطه ای بین سیر و پیاز وجود دارد ) اون هم هی میگفت: حیف نیودم . بعد از خداحافظی رفتم به درس هام انداختم تا جبران کنم بعد از آن خودمو به خواب عمیق وشیرین سپردم ... با صدای مبایلم از خواب بیدار شدم ..صبحانه درست کردم و همه را بیدار کردم  از همه زود تر از خونه زدم بیرون نمی خواستم مثل اون روز جلوی استاد و بقیه زایه بشم من قول داده بودم آخرین بارم باشه . رسیدم دانشگاه از دور ساناز و دیدم دست تکان می داد.نزدیک شدم و گفتم
_ سلام خوبی
_خوبم مرسی
_ میگم ساناز جزومم دست نیست؟
_ نه چطور مگه ؟
_ آخه من همه ی کتاب ها مو زیرو رو کردم اما اثری ازش نبود.
_ خوب فکر کنم .... هنوز حرفش ادامه نداده بود که کسی ازپشت صدام زد
_ خانم شایسته
برگشتم آقای معیتی بود جزوم دستش بود حالا یادم اومد جزومو غرض گرفته بود 
معینی_ خانم شایسته ببخشید دیر جزوه رو اوردم .. آخه یه سری از مشکلات پیش اومد نتونستم بیارم ..واقعا منو ببخشید
_ اشکالی نداره برادر من چیزی نشده
یهوی معینی گفت ببخشیدمن باید برم
و از میان زود دور شد.. زیر لبی زمزمه کردم به سلامت
ساناز_ وا این چشه؟
_ چشه مگه؟
_ ندیدی چطوری بدون تشکر چیزی رفت
_ بابا چرا گیر میدی..بالاخره جزومو پس گرفتم
_ میگم این معینی مشکوک میزنه.. صورت پریشون و وضعشو دیدی
_ نه چطور مگه؟ به نظر من که مثل همیشه است
_ وای ملیکا تو چرا اینقدر خولی
_ منظورت گلی..نه؟
_ نه خللل ..فهمیدی
_ ااا باشه من خلم دیگه تقلبی بی تقلبی فهمیدی
_ نه نه نه غلط کردم باشه تو گلی فقط با این کارات منو تنبیه نکن
صورت ساناز خیلی خنده دار بود برای همین با خنده گفتم با شه بابا صورتتو این شکلی نکن ..                  ساناز_ اوه اوه ..ملیکا بپر که الان دیر می کنیم                                                                                     بدو بدو رفتیم تو کلاس ولی الحمد ال...دیر نکرده بودیم تا ما نشستیم استاد وارد شد به همه سلام کرد و شروع به حضور غیاب
استاد_ خانم شایسته
_ بله
استاد_ خانم محمدی
_ بله
استاد _ آقای معینی (کسی جواب نداد دوباره تکرار کرد) آقای معینی(استاد رو به بعضی از دوست هاش کرد و گفت : آقای معینی کجاست نیومده؟
آقای رستمی _ نه استاد حالش بد شده .. رفته خونه
استاد آها یی گفت و شروع به درس دادن شد بعد از درس دادن سریع خودموبه خونه رسوندم کمی استراحت کردم و دوباره با درس ها سر وکله زدم تا این که خوابم برد .. صبح روز بعد مثل همیشه وارد دانشگاه شدم . دیگه از تکرار شدن لحظات حالم بهم میخورد یه هیجان می خواستم یا استراحت ی ..سفری ..چیزی.. امروز ساناز نتونسته بیاد دانشگاه مهمون داشتند بعد از درس دادن استاد وسایلم رو زود زود جمع کردم و از در کلاس خارج شدم تا پامو بیرون گزاشتم کسی منو صدا زد : خانم شایسته   برگشتم آقای رستمی بود
رستمی_ یه لحظه می تونم وقتتونو بگیرم
_ بله بفرمایید
_ حقیقتش یه کمک ازتون می خوام
_ میشنوم.. هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم
معلوم بود که دست پاچه شده_ نمی دونم چطوری شروع کنم
_ راحت باشید بگید
_ این جا نه ..یه جای دیگه ..مثل کافی شاب
باهم دیگه به کافی شاب نزدیک دانشگاه رفتیم وارد که شدیم همه سر ها به طرف مه چرخید سرمو انداختم پایین با نگاهاشون معذب بودم . روبه روی رستمی نشستم بعد گارسون اومد و سفارش مارو برد و رفت
_ خوب آقای رستمی چه کمکی می تونم بکنم
_ اگر کمک کنید ثواب میبرید هم من راحت میشم هم ..
حرفشو ادامه نداد سرشو پایین انداخت چیزی نگفت بعد گارسون قهوه ها رو اورد
_ آقای رستمی نمی گید چطوری کمکتون کنم؟
_ من من ( د جون بکن اه) یعنی کمک واسه من نیست واسه یکی دیگست
گنگ رستمی رو نگاه کردم ..یعنی چی؟ _ ببخشید من منظورتونو نفهمیدم میشه واضح تر بگید                        _ من کمک می خوام واسه .. واسه      _ واسه ی کی؟
_ ایمان ...
_ چی ؟ ایمان کیه
_ ببخشید یعنی آقای معینی
با تعجب بهش نگاه کردم چی فکر کرده ..آقای معینی به من چه ... اصلا چرا از من کمک می خواد این همه مردم
رستمی _ کمکش کنید اون خیلی داغونه میدونم که شما فرق میکنید ولی ازتون خواهش میکنم اگر..
داغونی معینی به من چه خدایا دارم دیونه میشم منظورش چیه؟ حرفشو قطع کردم
_ ببخشید ولی من نمی فهمم .. ایشون چه مشکلی دارن
رستمی کمی مکث کرد _ مگه به شما نگفتند
_ نه خیر من اطلاعی ندارم
معینی یه ضربه ی خفیفی به پیشونیش زد و گفت :واای ببخشید. (بلند شد وادامه داد) واقعا ببخشید وقتتونو گرفتم..امیدو ارم حرف هامو فراموش کنید
_ ولی آقای رستمی چرا توضیح نمی دید
_ آقای معینی شخصا توضیح میدن با اجازه من باید برم ..رفت ومنو با یه عالمه سوال تنها گذاشت

ادامه دارد